تبليغاتX
داستانهای شهر ما

داستانهای شهر ما

به : م.آ عزیز(نویسنده ومترجم) به پاس انتشار کتاب جدیدشان

...

***

... واین سرگیجه ...در چرخشی موهوم ازآن فضا ...واین خوابهای تکراری...

- اینجا آدمها قبل ازاینکه خودشان بفهمند می میرند.

سرم را تکان می دهم. دوباره خیره می شوم به کتابدارانی که باعجله کنار قفسه ها دررفت وآمد هستند. وپاکتهایی که درردیفهایی منظم به دیوار نصب شده اند .ومی بینم چه اهمیت دارند.پاکتها.که کتابداران با دست کش هایی سفید با وسواس ... به آنها... دست می زنند...

ناگهان باداز چهار پنجره ی نیمه بازهمزمان با صدایی مرموز خودش را می ریزد درآن فضا.گویا بااین کارمی خواهد به هر کاغذ ساکن تحرکی خاص ببخشد.واین باعث می شودتا کتابداران با ریتمی تند تربه سراغ کتابها بروند.سراغ کاغذها وهر چیزی که از آن جنس  باشد.ویکدفعه کتابها در محاصره ی بادهای طوفان زا اوج می گیرند.به هوامی روند... وفریادهایشان در نبردی تن به تن... ورنگ های خونی شان راکه به هوا پرت می کنند...

...

بازیکی ازآنها بلند قد با دستانی نازک که دو جلد لغتنامه قطور دهخدا زیر بغلش هست می ایستد کنارم.می گوید.از خودش .حرفهایش بیشتر به یک فیلم علمی وتخیلی شبیه اند تا کسی که سالها در همچین مکانی کار کرده.بعد ماجرایی تعریف می کند که مرا بیشتربه حیرت وامی دارد...

 ...

...که چرا اینجا. بین این مردمان.هیچ کس شبیه هیچ کس نیست.وچرامن در این کتابخانه ی بزرگ .مدور ومتروک و گم شده بین انبوه کاغذها وکتابها تا صبح بیدار می مانم ودرریتمی کندومنظم دریائسگی عقربه های ساعت های بزرگ که روی دیوار روبروی من آویزان هستند وبا پاندولهای سنگین درنوسانند با لحظه ها می جنگم .آنهارا می کشم.وخیلی راحت شبهادر پاکت می گذارم وبرای ... می فرستم.

...

این باراما به صورت خالی از احساسش خیره می شوم.آنجا در ته گرد وقهوه ای مردمکش عکسی می بینم . پشت شیشه ی دودی چشمهایش که آرام پلک می زنند.آرام.آرام.... عکس کسی که نیم تنه با حیرت نشسته روی صندلی روبرویش. وپشت سرش کتابخانه ای بزرگ با قفسه های انبوه وبهم فشرده است که تا سقف کشیده شده و با وزش هرباد با شدت در حال چرخش است....و لکه های سرخ روی دیوار... وکاغذها ی در حال نبرد درچرخش اند.چرخش.چرخش... وباز این سرگیجه... سرگبجه ...

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم| |

امروز ...امروز...

وامروز ظهربعد ازاین همه سال بالاخره تیرآخرم راتوی جعبه گذاشتم... نویسنده...تیر...

جعبه ی کوچک قرمزرنگی که روی آن حروفی ژاپنی حکاکی شده بود .حروفی زرد وخطوطی بنفش که ازبالای نوشته تابدنه رامشبک کرده بود وبه آن حالت گرافیکی خاص وزیبایی بخشیده بودونقشی عجیب درست بالای گوشه خالی جعبه.

اول فکر می کردم آرم شرکت است .اما دقیق ترکه  شدم درختی چاپی بود بابرگهایی چند ضلعی که بویی شبیه آرمیدوس می داد.

...

...

 با عجله درجعبه رابستم وآن راپشت یکی ازردیفهای کتابهای دورتادوراتاقم قایم کردم.کتابهایی که تا سقف کشیده شده بودند ونمی دانستم کی وکجا تمام آنهارا یک جاخوانده ام. بهشت وجهنم /هیتلر درآند/کودکان به قصه نیاز دارند/ گروتسک در عینک های بومی/ پیکر گردانی در اسطوره ...

...

هیچ کس نمی دانست .حتا آقای کامرانی.ظهر بود وگرما وشرجی وبالهای پرنده های بالای خانه ما ن پر از بوی اذان.وتیر آخرمن توی جعبه .

وفیروزه هم کنارم.

 ژورنال عکس راورق می زد.

به عکسی اشاره کرد.عکس اتاقی باپرده های ...

 - " این یعنی نامتقارن".

ودنیا پربود ار غیر تقارن؛ وزندگی.

...

...

***

...

من به تیر آخرم فکر می کردم.

تیرآخری که توی جعبه بود.

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم| |

خواستم برایت ننویسم؛دیدم نمی شود.

پس بگردو پیدایم کن.

پایان دوم .

آغاز سوم ...

وما تازگی ها شده بودیم بچه های انجمن.آشنا!رشد کرده! باز خنده ام می گیرد. ـــــــــــــــــــ افسوس بر سطحی نگری وکوته بینی! افسوس. ـــــــــــــــــــــــــــ وصندلی برای نشستن بود نه نوشتن.برای تو.

حرف ؛حرف.شاید این هم قانونی بودبرای خودش. برای زنده ماندن .دیده شدن. ـــــــــــــــــــــــــــ و نوشتن راازهیچ کس آموخته نبودیم. هیچ کس. چیزی مثل حسی پنهانی بود که دراین سالها با مامتولدشد. نفس  کشید.گاهی هم با شیطنت می خزید لای برگه ها،کتابها.نوشتن.تاب می خوردوچه خوب می توانست درتنهایی شعر بخواند.می دویدیم واورا تا تاریکی، تا مرزدریایی از افسانه های بومی شهرمان دنبال می کردیم.که پنهان می شد.نه ،غرق می شد. غرق می شد در بادهای سرخ شرجی وشوره بسته ی جنوب.و شب ها ...

... ما همه آنجا بودیم .نگاه می کردیم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ در آرامشی دوباره شروع کردیم؛تا برای همیشه بنویسیم. بالذت،اندوه،درد،شادی . که از وجود ما چه سخت برمی خاست. جدامی شد. ـــــــــــــــــــــــــــــــ  باید گفت.نوشت.

... باید بیدار شد.ــــــــــــــــــــــــــــــــــ تا جاودانگی .

 

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم| |

... ومن درراه روزهای سخت روزرابه شب می رساندم وشب رابه روز.

سپیدی به سیاهی/سکوت به تنهایی/دردبه اندوه/غم به افسون/ومرگ به مرگ.                                                              (نمایشنامه هفت خان)

 

اما مگر می شد؟!مگر می شد؟ مگر...

که فیروزه گفت:" توی خانه چیزهایی باارزش تر ازآن بیرون است."

اما چه چیز باارزشی می توانست وجودداشته باشد! یعنی چه چیزی وجودداشت که بتواند... کمدلباسها،جاروبرقی کنج اتاق، قابلمه ها، صابونهای گلیسرینی رنگی توی حمام،پلی استیشن،یک بسته ماکارانی یاشاید هم قاب بی تحرک وساکن روی دیوار که هنوز ادیسه واردرانتظار غروب به سایه های کم عمق وبی رمق درختان دورآپارتمانی بزرگ خیره می شدوشکلی مخصوص وفضایی عجیب به اتاق پذیرایی مان می بخشید ...

...

فردای آن روز درخانه راقفل کرد.پنجره ی اتاقها رابا پارچه های ضخیم ونمناک پوشاند تا گردوغباراز بیرون وارد خانه نشود.فقط بوی کًندر می آمد وسیرسوخته وتب .وتب.وتب.

...

... تاریکی می ریخت ...می توانستم به جانداربودنمان هم شک کنم.به آرامی وشمرده حرف می زدیم وگاهی با حرکات چشم مفهومی گنگ اما اصیل رابه هم اشاره می کردیم... از یخ آویزان در ...

....

 گفتم: " اینجا کجاست؟"

فیروزه با خونسردی گفت: "اینجا اتاق خانه مان است."

با تردیدگفتم: " من اینجا را نمی شناسم؟!"

خندید.دستهایش رادوباره برد طرف قفسه ی چینی ها ی ردیف شده روی دیوار وآهسته گفت: "فکر می کنم داری … مثل آنها... توداری بزرگ می شی.بزرگ وبزرگ تر."

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

تقدیم به عدد0032/0:

برای تمام شعرها یش

 وفلسفه جاری بودن احساس دراشیاء سنتی اش

...دوباره برگشتیم .

پدرم گفت: رسیدیم.اینجا بوی شهرمان را می دهد. بوی  اردیبهشت هایش .

باد می پیچید لای درخت ها وحرفهایش رانیمه به ما می رساند .

...

وآن لحظه صدایی بود.صدایی درست شبیه پدرم که مدام زیرلب کنارمان می گفت: " شهرمان .اردیبهشت ها "

...

...

آه

اردیبهشت ها... اردیبهشت های مهربان من!

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

 

...برای  تمام حباب های رنگی جعبه ایمیلش.

که با  ... می نوشتیم.می نوشتیم. می نوشتیم .

بازنویسی اول:

که گفت:" همه اش تقصیرماهیگیر بود.ماهیگیر.زمانی که انگشتهای نامرئی ا ش راتوی آب زد... تقلامی کردم ... لـ ..."

ـ بعدجناب سارق، قوطی کنسروماهی رابیخ گوشش چسباند.داشت با گوشی اش حرف می زند . قوطی بامارک NOKIA ،مدل ... که آنتن دهیش هم بدک نبودودوهفته پیش با جیب خالی ازمغازه ی ...خریده بودش.بجزسه تماس ناشناس مزاحمی نداشته.که خودش گمان می کند از دارودسته ی ... باشند.دوباره smsهایش راچک می کند. ناگهان شما تازه متوجه یرگه هایتان می شوید ... وخوب می دانستید ...

 همه می دانستیم که آقای کامرانی حالی بهتر ازاین ندارد.هیچ گاه نمی خندد. گمان می کردیم بازدرآن اتاق مخوف گیرافتاده ؛ بابرچسب هایی که مدام به درودیوار مغازه اش می زد تابه قول خودش گیراترباشد. توی چشم بیاید ومشتری هاراجذب کند.

 ـ می دوید اما بی فایده است.

 می گفتند از یک بیماری قدیمی رنج می برد.شاید اگر ذره ای می خندید ازاین بیماری هولناک نجات پیدا می کرد.همیشه ردپایی نامعلوم راازاولین قفسه عینک ها یش دنبال می کرد تابه اتاقی پرازکتاب برسد.کتاب های مرده.برای همین عادت داشت مدام گناه خودش را به گردن دیگران بیاندازد.

ـ من مقصر نیستم! مقصر نبودم!  ـــــــــــــــــــــ  قانون اول!

 ـ یا می بینید طرف نامه ای به فلان ارگان نوشته وکلی .... باز کلی و... گفته وبعد باخیال راحت جلوی همه با ژست سخنرانی می گوید:" من مقصرنبودم.تازه پاسخگوهم بودم!" دروغ پشت سر دروغ. امااو نمی داند که از همه چیز با خبرید  ( منظورمان شما خواننده محترم هستید. ) ازریز ودرشت تمام کارها ،اقلام ،بدهکاریها ،بستانکاریها یش و... [برای اطلاع بیشتربه ضمیمه انتهای مجله رجوع کنید.]دروغ پشت سر دروغ .آخه...انسان ....چقدر...بگوید؟!به ریز مطالبتان دقیق تر می شوید .دقیق تر شده اید.ـــــــــــــــــــــــــــ یادداشت های خصوصی یک مدیر (صفحه 739)

 فقط سرم راتکان می دهم.منتظر پاسخم نمی ماند ودوباره چیزی می نویسد.مثل اینکه می خواهد خودش رابرای یک سخنرانی گرم در مجمع دوست یابی باشگاه ورزشی ... آماده کند ومرا مجبور کند که مثل همیشه ازش فیلم وعکس بگیرم.

نمی دانم چراامشب عکس هایش رااز پشت قفسه ادکلن هایش بیرون نمی آورد تابازکلی حرف بزند.

"همون که روی اسب نشسته منم. مال خیلی پیشه. وقتی تو کارخانه ... مدال بهترین ناطق راگرفتم.جوری سخنرانی می کردم که هیچ کس نمی تونست تو حرفام راست رااز دروغ تشخیص بده.ـــــــــــــــــــــــــ قانون دوم.

اینجا دارم با جناب وزیر ..."

هنوزچیزی نمی گوید.همین جور پشت میز نشسته . با خودش حرف می زند .مثل اینکه داشت باانسانی خیالی ...شکل هایی  راروی کاغذ خط خطی می کند.  سرم راکج می کنم ولی چیزی واضح نمی بینم.

ـ  اینجا باز برمی گردیم به ابتدای موضوع .بازبه خلاقیت شما  که همان آدم را در یک جا تصور کنید که برای حیرت هرچه بیشتر شما عین شعبده بازی ماهردستش را توی جیبش می برد.یک قوطی کنسرو؟نه ،یک فقره زنبورزرد رنگ کوچک از جیبش درمی آوردوباز داد می زند:" این هم یه تانک. بینید. همه شاهد باشید من چه چیزی تا حالا با خودم حمل کرده ام .چه وسیله ی خطرناکی!برای کی؟ برای این شهر.آن هم ... ازجیبم ... "

ـ واین بار

وبازبرای دومین باربه حشره بیچاره اشاره می کند.

" با کلی گشت توی وب ها بالاخره یه دونه زرافه ی زرد باراه سیاه مثل این را پیدا کردم .تازه نیش هم می زند .ولی  کجا؟!...  باغ وحش مخروبه ای درشرق  اسپانیا . مجتمع مخروبه ای کوچک ودورافتاده از مرکز شهر... باهزار مشقت گیرش آورده ام.

و...

وزنبور،نه تانک، نه زرافه ی بدفرجام توی دستش وول می خورد.درست کف دستش. ـــــــــــــــــــــــ قدرت روابط اجتماعی در سکتاریانیسم دنیای انسانهای امروزی

***

واین حرفها ... این حرفها ...

...

بااین حرفها بود که بالاخره آخرین شب اسفندماه آقای کامرانی تصمیم گرفت در اتاقی پر ازآینه های محدب ومقعربابازتابی ازرویاهای قدیمی اش برای سیزدهمین بارمتوالی به آینده ی هراس انگیزخودش نگاه کند. می خواست اعتراف نامه بنویسید. یا چیزی شبیه آن. شبیه پیرمرد...  باز خشکش زده ...

ـ چیه تانک ندیدی؟

چیزی نمی گوید.

 ـ پیرمردی باریش آبی به زلالی یک رودخانه  وبا صورتی عین اقیانوسی خشک که ازآن فقط سنگلاخ وشاید فسیل نامرئی یک هشت پای دریایی بجا مانده باشد با چشمهای آهکی تجزیه شده از یک دوزیست دریایی نگاهتان می کند.به شما وسارق که تازه قوطی موبایل اش راقطع کرده ... هنوزتکان نمی خورد.به سرتان می زند مالتان را که باخته اید لااقل دراین نزدیکی های عید چند ماهی قرمز ازاین رودخانه کوچک بگیرید اما نزدیک تر که می شوید تازه می فهمید طرف  پسر بچه ای 5 ساله است که  از مهدکودک برگشته. مات نگاهتان می کند.خیس است وعین موش آب کشیده تکان می خورد.روی لباسش چند تصویر کج وکوله زرد رنگ است که هرچه دقیق تر می شوید نمی دانیدچه اشکالی هستند. کمی ترسیده. توی پلاستیکش دوتا ماهی تکان می خورند.درست عین پسر بچه که باوزش بادهنوز هم می لرزد. باماهی ها.ماهی قرمز کوچولو*.

...

جابجامی شوم .حس می کنم ماهی قرمزی توی ذهنم می چرخد.می دانستم آقای کامرانی از ماهی وخصوصن ماهیگیرخوشش نمی آید .

"ماهیگیرا مایه دردسرند.آدم رانجات می دهند.باآن کیف سامسونت بزرگشان که بیشتر شبیه دکترها هستند تا ..."

بارها ماجرایش رابرایم تعریف کرده بود که وقتی برای اولین باربا پدرومادرش برای تعطیلات نوروز به رودخانه ... درشرق ...  رفته بودند  یکدفعه نمی داند چطور توی آب می افتد اما ماهیگیری که اتفاقی ... بامهارت اورامثل یه ماهی قرمز کوچک ازآب بیرون می کشد ... آخه شنا بلد نبودم! و... ماهیگیرهم می خندد...  

...

***

پشت میزنشسته بودم. دیوارعین اینکه آبله گرفته باشد.پربودازبرچسب .برچسب های آقای کامرانی . می گفت: " اگه مشتری اومد مغازه بسته نباشه" .آخه کدام آدم عاقل این موقع به فکر عینکش ودیدن می شود.آن هم دراین موقع ظلمات.من هم از بیکاری داشتم مجله ای راکه درارتباط با تعمیر لوازم خانگی بودمی خواندم.تعمیریخچال،تلویزیون ،موبایل و...  گوشه صفحه مطلبی جالب نظرم راجلب کردکه هیچ ربطی به محتوای مجله نداشت. .............................   عینک های لیزری .

 ـ سفارش دهید.عینک هایی چندجداره که قادرند انواع خطاهاو ناهنجاریهای اجتماعی راازجانب دیگران برای شما خواننده ی محترم قابل هضم کنند.

 آقای کامرانی خودکاررابعد از ساعتهازمین گذاشت وایستاد.رفت طرف آینه ی قدی که گوشه مغازه اش با خالص ترین چوب ...درست شده بود. دستی به موهای کم پشتش کشید ودرآینه:

ـ ... ؟ ــــــــــــــــــــــــ فمنیست در ادبیات داستانی دزفول

- زیاد نگران اشتباهات ،دروغگویی ها ،لاف های شاخ دار،حتا قتل عام های مخفی دیگران نباشید...

دستورعمل: خریدار گرامی وخوش سلیقه عینک رابرداشته وآن را به چشم بزنید( البته متوجه پوسته نازک وحساس آن باشید.زیرااین محصول به اثر انگشت شما خیلی حساسه)  حال ما برای نمونه عمل زشتی رامثال می زنیم.عمل سرقت .چطوره؟خب به کسی که مثلن سرقتی انجام داده ( ازجانی ومالی بگیر تاادبی وحیثیتی برای مدل جدیداین عینک هیچ فرقی نمی کند.زیرااین نمونه خاصیت ارتجاعی نامحدود دارد) به فرد مورد نظرخیره شوید.اصلن نگران نباشید که طرف نگاهتان می کند وبعدن هم شما را به باد تهمت وتهدیدوتحقرودشنام می گیرد  ...

...

ـ زیرااین عینک ها به قدری حساس هستند که قابل رویت نیستند.وآن عمل به عملی هنجار تبدیل می شود.مثل اینکه داریدبه یک شاهکارهنری نگاه می کنید.مثل یه تابلوی مشهورنقاشی روی دیوار یا یه فیلم خنده دار.یه طنز تمام عیار واقعی.آنقدر واقعی که خودتان هم باور نمی کنید فیلم می بینید.

درهمان حالت ایستاده آقای کامرانی چیزی رادرذهنش بلند می گوید :"می خواهم سال آینده از دوران بچگی ام بنویسم. ماجرای غرق شدنم تواون رودخانه کذایی و فکرزنبورداری تو اسپانیا.با باغی پر از زرافه های پرورشی  زرد وکوچولوی نیش دار ومشتی تانکها...  از بچگی علاقه زیادی به ..."

 ـ این دفعه آقای سارق برای رد گم کنی برگه های شما رابامهارت به هوا پرت می کند.اما به لطف عینک ممکن بود ناخواسته بادیدین این صحنه ی کاملن رئال به روح حساس وظریف خود صدمه بزنید. اما چه؟!علارغم تصورهمگانی سرقت رافراموش می کنید ومی بینید برگه ها درست شبیه پرندگان منقرض شده ی قرنها پیش، بااشکال عجیب وغریب بالای سر شما به پرواز درمی آیند.چند دور می خورند. مثل کبوترها ی چاهی مش عیدی که روی پشت بام می ایستاد وبا ... همسایه ها شکایت می کردندو... دور می خورند ودور می خورند تا به مرکز این دایره به شعاع نامحدود وثبت اسنادرسمی برسند.کمی سرتان گیج می شود اما درمقابل دیدگان تیزتان  تبدیل به تابلوی زیبایی  از"دیوان اداری "** باتصویری ازآن چشم خیره  که سعی می کند بازور خودش رااز سوراخ گرد اداره بیرون آوردوباوحشت به شما سلام کند.یا "خیابان پراگ "*** ... شاید اگر انتزاعی تر به برگه های گلاسه ودست خط خودتان وبادی که همان زمان می وزد با تکه های غبارها دقیق ترشوید به تابلوی عجیب " ترکیب بندی" ****و...برسید.

یا شاید برچسب هایی مینی مالی ازیک شاهکار تجسمی باشند. ــــــــــــــــــــــــــ جنبش های هنری ...

لبخندمی زنید.به شاهکار سارق که درمقابل دیدگان شما به یک اثر هنری ناب تبدل گشته.

لبخند می زنم.

ـ که سارق بااقدامی دلیرانه نمی دانید چرا نام "انگورهای  مبارک خان درمزرعه " *****رابرای تابلوی خودش می گذارد.

 توی مجله چیزهای جالبی نوشته وعکس هم زده. خنده ام می گیرد.

می خندم.خنده ام در عینکها  پژواکی از نت های مضحک را می نوازد .طوری که گویی آقای کامرانی هم آن رامی شنودو...بعد نورها موج می زنند.درچشمهایم.چشمهایمان وقتی دراحاطه درختان بلند قد بودیم و...

زمان جالبی است. نورها می ریزند توی شهر.شهر برق می زند.ناگهان...

در فورانی ازنورهای مواج بود.دراقیانوس به ساحل رسیده که ...

... و آقای کامرانی هم خندید ـــــــــــــــــــــــــــــــ  (دیکتاتوربزرگ جلد 73،صفحه 13،پاراگراف دوم ،انتهای خط. )

...

***

آینه ها می لرزند.فکر می کنم می خواهد زلزله بیاید.بیشتر به صندلی می چسبم. یکباره شیشه ها ی دودی عینکها، تاریکی راپخش می کنند...

... آن موقع  میوه تاریکی بردرختهای شب روییده  بود. ـــــــــــــــــــــــــــ  ساعت 2و50 دقیقه و44ثانیه شب.

 از پنجره ی مغازه ،ازتنها سوراخ زاویه داربه بیرون نگاه می کنم. درنور طلایی وخیره کننده لامپها پل قدیم همچون غریقی ماهر درلایه های قیرگون براق آب تکان می خورد.شنا می کند.آزادانه ... که لحظاتِ اصالت رادریادواره ی کودکی ام زنده می کند.چه تکنیک رمانتیکی می تواند در سبک این لحظه باشد؟! ــــــــــــــــــــــــــــــــــ امپرسیونیسم دردوره ی آجرهای دزفول.

 ...

شما هم  یکی ازاین محصولات تازه به بازار راامتحان کنیدوبه خانه خود بیاورید...

...

ـ پس سفارش دهید ...با تخفیف 20 درصدی، آرامش امسالتان راتضمین کنید...

 ...

مجله راورق می زنم . ادامه مطلب را نمی بینم.ــــــــــــــــــــــــــــــــ.ساعت 2و50دقیقه و46 ثانیه شب.

 آقای کامرانی  روی صندلی پنج پایه اش لم داده.چشمهایش رابسته وآهنگ کلمبیایی ملایمی از دستگاه CDاش به گوش می رسد.آرام وخاموش.حرکت نمی کند.

ـ این عینک بسیار متغیره.کافی است با قوه ی تخیلتان به این واقعه دقیق تر شوید تا اثر هنری جناب سارق را بهتردرک کنید.این تابلو می تواند همه جا نصب گردد.بدون هیچ محدودیت. توی یه مغازه پوشاک فروشی،موبایلی، تعمیرگاه،پارک عمومی وحتا سرویس بهداشتی و...

 به تابلوی بزرگی که بالای سر آقای کامرانی هست نگاه می کنم.

چند تا کارگر دارند درغروبی دلگیر که از پنجره نیمه باز، شهری شلوغ می ریزدروی میز ی چوبی ،درکافه چای می خورند.کمی دورتر دود قلیان مردی عصبانی که به راننده ها می برد وزل زده به من قسمتی ازتابلو راکدرکرده.پشت سرشان منظره ی باغی پراز انگور است و...دوباره سرم را برمی گردانم. آقای کامرانی در خواب فرورفته . خوابی عمیق .گویادارد به اسپانیافکر می کند.به مزرعه ای پر از زرافه و تانک .بازنبورهایی به شیرینی عسل.

...

......

 

آقای کامرانی آرام خوابیده .خوابی خرگوشی. ــــــــــــــــــــــــــــ نویسنده گفت " ...

 ـ جمعیت شلوغ شده .عجله می کنید تاعینک ...نیفتد وبازببینید اوضاع از چه قراره .سارق مشهور این بار بربلندی قله های افتخار ایستاده وروی زمین بساطی راپهن کرده و شیشه های نوشابه یکبار مصرف را که رنگ کرده برای سال جدید به مردم می فروشد." این یکی قاره ی افریقاست...شما چه سیاره ای می خواستین؟ پلوتون؟!تموم شده...بله می تونم براتون سند هم بزنم... فردا سیاره های جدید تری میارم ...ا عطارد واقعی ... برای شما... مواظب ... شهاب سنگهای این روزها ...برچسب هم می آوریم ...

 ...و آقای کامرانی روی صندلی پنج پایه اش چقدرراحت خوابیده...صدایش واضح نیست.می دانم مثل همیشه برنامه های جدیدش راتوی خواب مرور می کند.بعدبه فرانسوی چیزی می گوید.می پیچد توی گوشم.آرام وشمرده: "هویج !"

 ـ مجله رابچرخانید.حالا این بارتصور کنید...

 

* Little Redfish

** جرج توکر(George Tooker)/جنبش هنری: رئالیسم جادویی

*** اتو دیکس(Otto Dix) /جنبش هنری : مادی گرایی نوین.

****ولز(Wols) /جنبش هنری : هنر بی شکل (Art Informel)

***** سارق (Mr.K) /جنبش هنری : نئو پاپ

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

 

طبل های خروشان بکوبید. تیرها هجوم ببرید. ـــــــــــــــــــــــــــــ اینجا کشتن به این سادگی هاست!

 

در فورانی از نورهای مواج بود. دراقیانوس به ساحل رسیده که ...

... وهیتلر هم خندید.ـــــــــــــــــــــــــــ ( دیکتاتور بزرگ جلد 73 ، صفحه 12) ـــــــــــــــــــــــــــ  آشنایی زدایی درهنر

***

البته تا پنج دقیقه پیش تر:

 ... روز است که بعدازآن افشاگری آشکارا دیگر حتا... اگر دقیق تربگویم طبق قوانین مثلثات در ربع چهارم می شود ½ (n/ Tan360 (روز) √¾ ) روز است که هنوزکسی واژه هارادراین جا به منو کسید کربن تبدیل نکرده.دیگر ازسرفه های اجباری آنها هم خبری نیست .وازآن سلول تاریک درآن جزیره.وازآن گازهای فشرده ی سمی بالای رودخانه. ــــــــــــــــــــــــــــ ادبیات وجدان انسانیت است.(پل سوده)

*** 

گفت: نمی دانم چرا وقتی به اینجا سر می زنم این قدرسرفه ام می گیرد؟!

درحالی که نمی دانست وشاید هم دراین مدت به اونگفته بودم ... پرشده ازتزریق خودخواهی دیگران... درحقارت کلماتشان... درکینه های فاسد... که روزی ازاینجا هم سرباز خواهند کرد.حتمن. ــــــــــــــــــــــ آه متاسفم برایش!... بازهم برایت.در خیانتت به کلمات،تخریب استعاره هاوآن هجاهای رشد کرده ریز پشت کوه...متاسفم!برایت.

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

 

برای آن روز به یادماندنی پرازمه که همه در احاطه درختان بلند قد ،دورهم جمع شدیم ویک داستان خواندیم.  " به سوی روشنایی"

 

وبرای شما که  دوشنبه درجلسه نقد کتاب شعر باخنده به من گفتید :

می شه رو یه شخصیت درنوشته تان کار کنید؟! ــــــــــــــــــــــــــــــ هنوز تا شخصیت پردازی آقای کامرانی مانده .

 

***

این روزها بهتر ازاین نمی شود.برای من. هم از زاویه ی شمالی وهم زاویه ی جنوبی  این سرزمین. پیموده  با دوازده گره دریایی...

هواشناسی هم دیروزدر اخباراعلام کرده بود گردابی سخت درراه است که همه ی خانه های پوشالی وکاغذباطله راازبین می برد.این تنها گرداب مفیدی است که دراسناد ومدارک تاحالادرسراسر دنیا ثبت شده .

ومن در این موقع فقط  اطلاعات رااز این وآن جمع می کردم تا رمانم رابه طور کامل وبی نقص به پایان برسانم. شاهکاری به یاد ماندنی از واقعه ای ..وافتخار می کنم که من اولین ...

آخ که اگر آقای کامرانی می فهمید که چه می شود؟!... ودر جلسه چقدرخندیدیم.چقدر خندیده بودیم. ـــــــــــــــــــــــــــ جای توخالی.

***

دیگررضایت ازحوادث در تارهای مجهول آن جانورها هم افاقه نخواهد کرد. ـــــــــــــــــــــــــــ ودرست ترین راه راتاحالا انتخاب کرده بودم. وبازهم می گویم پشیمان نیستم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــ سرقتهای  ادبی موقوف  

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

 

برای مرحوم برزگر ... وداستانهای کشف نشده اش ودغدغه های  روزهایش.

 

پرده دوم:

[صحنه خالی است. نورقرمزی روی کپه ای ازوسایل کهنه وبه دردنخور می تابد.مرد نقاب دار نیم رخ ایستاده.]

ستوان: .. نقابهای صدادار... تیرهای پرازخشت...

سرباز: صداازاین طرفه...

...

...

 مدتها بودازدور صدای زوزه ای کشدار می شنیدم. صدایی شبیه قطار.همه می دانستیند  ریل هم اینجا پیدا نمی  شودچه برسد به قطار. این بارصدا بلندترتوی گوشم می پیچد. بادقت گوش می کنم. آره مطمئن می شوم .درست حدس زده ام صدای حیوانی موذی ، معلوم است که کمین کرده  تادرتازگی لاشه های سوخته  به آن همه سربازهجوم ببرد.سربازهای مرده.شاید درتمام این مدت  دنبال فرصتی می گشت تابتواند استخوانهای دفن شده رادرفجایع شخم زده آن مکان بیابد. اجساد دفن شده درزمینهای مزرعه ... مرتب صدای زوزه اش فریاد می کشید! می شنیدم!!! زوزه می کشید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آسوده باش!آسوده ... ،... ،...  ـــــــــــــــــــــــــــ  تکرار: ادبیات هنوز زنده است.

 

* تبصره :

بند 1 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  بهتر: این روزها بهترازاین نمی شود.

بند2ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــ خطر: آتش بازی خطرناک است.

***

 

قلم ها خوابند. که اگر بیدار شوندحتمن رودهای پراز خون آن اسلحه خانه راهم غرق خواهند کرد. مغروق شده درلخته های گرم وتکه های به جامانده وتجزیه نشده آن سربازها ی قدیمی.باپرچم های روان دربادهای گرم جنوب.ــــــــــــــــــــــــــ  می دانی که می دانم: زمان درراه است. حقیقت بیدارشده.

 

....

..

...

 

 

... آقای ــــــــــــــــــــــــــــ آسوده بخواب. مابیداریم.

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

 

 این نوشته نیاز به ترجمه دارد:

هیچ ودیگر هیچ ـــــــــــــــــــــــــــــــ توجه : تاثیر ناخودآگاه برادبیات تطبیقی: هیاهو...بر...هیچ (ویلیـ... شکسپـ... )

 برای تمام برفهایی که هیچ وقت به شهرمان نریختند وهیج وقت هم نخواهند ریخت.

تقدیم به عدد55 عزیز: برای تمام خوبیهایش

 

آغاز دوم

...

***

ماندم ،ماندم، ما...

***

0950740035033332 ( دریافت شده: 28: 12: 09    10/8/1389)

***

 

...

دوتاازآن آدم ها آمدند ودفترانجمن راپلمپ کردند. معلوم بود ازکله سحر خودشان رابرای این کارآماده کرده اند. قدشان آن قدربلند بود که نتوانستم صورتهایشان را ببینم و آن قدربلند بودندکه می ترسیدم هرلحظه سقف راسوراخ کنند وآن گرده های  مسموم مکانیکی بنفش وسیاه را روی سرمان بریزند ودریک لحظه تمام شهر آلوده گردد.آلوده حماقت هایشان.آلوده گرده های بنفش وسیاه .

چیزی مثل سرب به آن زدند وصدایشان کلماتی نامفهوم رادرهوا می پراکند که می برید تمام داستانهای این مدت را...اموال شخصـ ، غیر شـ ...،کتاب ها، اسناد، منقو...، غیر...

وبازدر گیجی های مفرط اطراف دراتاقم بودم. دردنباله صدای مبهم وتارآن آدم ها.آن مردها.ظهرشده بود.خورشید دیگر کم زور فقط پرازروشنایی ،درختان راخط می انداخت .

پاییز توی حیاطمان ظرف می شست .سرفه که می کرد آسمان رعدوبرق می زد.نفس هایش گرمای ملایم اتاق راهل می دادبیرون.

دنبال نقطه ای می گشتم که بتوانم تمام اندوهم رایک جاخالی کنم.تابلکه لحظه ی کشتارعواطف رافراموش کنم.زیرمیز کامپیوترنشستم. نقطه ای که خط هذیان ازآن می گذشت .جایی که ... نمی توانست حتا باردیابهای قوی هم آن منطقه،آن مکان،آن مخزن سرشارازکوه های دردورنج رادرزمین شناسایی کند .کنار گلهای تزئینی پلاستیکی، مجسمه فروهر،مدادتراش رومیزی ویک اسپریAKAT نیمه، نشستم و تا عصرها ،عصرهای مدرن ،تاغروبها وتابلوغ نیمه شب ثانیه ها درمصیبت وارده به نشانه ها گریه کردم،کناراجساد فرم های ثبت نام ، درکشتار دسته جمعی داستانهایم ؛کنار کلمات گریه کردم. در اندیشه های گرم ساختارها وفرم های ... در پست مدرنیسم جمله ها گریه کردم.گریه کردم. ـــــــــــــــــــــــــــــــ اینجا هیچکس نیست!هیچکس!

 

***

 

:::  0977569902446390 (دریافت شده  :  20:33:38      12/9/1389)

 

***

....

آه ... چه گرمایی دارد، درنامه های رسیده به انـ...

در شعله های پراکنده ی مفاهیم. درتلاشی پرازارزش برای تجسم صفت ها...  قافیه ها سرما خورده اندوکسی نمی داند.مادرم امروزظهرهم برایشان دوای خانگی دم کردبا عناب.برای قافیه ها. سوپ پخت.حتا قابلمه راتانیمه پراز شلغم کرد وپدرم که ازکاربرگشت مثل همیشه پلاستیکی پرازقرص آسپرین وشربت ضدسرفه آورد.اتاق تاسقف پرازبوی اوکالیپتوس است وبخارشان روی قالیمان می ریزد ... نگارش کلمات هم مریض شده اند...ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اگر امشب برف ببارد!اگر!

 

 

:::  356436281369 (دریافت شده :   21:19:18   17/8/1389)

 

:::  018656439286( دریافت شده:  12:45:27    22/8/1389)

 

 

***

تا ... در.. ـــــــــــــــــــــــــ باید گفت:  باخودم گفتم که چرادراین مسیر دردناک به تفنگ هایشان توجه نکردم .وقتی کنار اسلحه خانه تادیروقت نقشه می کشید.آقای کامرانی .بیدار می ماند وبوی باروت بادودی سرشارازنفرت ... وقتی که داشتم به سمت سیالیت سیاست پراز حفره وخون آن مجتمع پا می گذاشتم وباحس تازگی به رویش آن گیاهان دور محوطه خیره می شدم...

 

:::   باز... زندگی یعنی تبدیل دردشدید به ...یعنی ... درد... هنوزهم حس مبارزه ... شما هستـ...

(دریافت شده : 25/8/ 1389   12:05: 23)

 

:::  سلام، هنوز شیرازم.بابچه ها حرف زدم.راستی .. چی شد؟ (دریافت شده : 01:59: 12    29/8/1389   )

 

:::   ...

:::  ...

 

***

 

به خط صفراتاق نزدیک تر می شوم.به دایره های تقدیرم.خاکستری های حاشیه.ودراین زمان...

زمانی که نه ازآینده ونه ازگذشته  درست شده.من خو کرده ام به آن وحشیانه تقدیرم .چیزی که مادرم می گفت روی پیشانی هرکس نوشته می شود وتاآخر عمر...

واین روزها پیشانی ام چقدر گرم است وسوزش گرمایش به ذهنم فشار می آورد.جوری که کسی مرانبیند... درآینه... باید این تقدیرراپاک کنم... بایداین فوبی های مضحک را، منحنی های دور اشیاء را،کاتالیزوز دسته کلیدهارا، فرمول اکسیژن را... باید ردپای خودم راازروی انبوه قفسه های فلسفه آن کتابفروشی انتهای خیابان ... محو کنم. کتابفروشی که فقط یک بار آنجا رفتم.

تافراموش ...

تانیستی...

تا بـ ...

تا...

 

:::  مادرهیج سرزمینی زندگـ ... منزل ما... قلب کسانی که ... دوستمان دار... سلام ( دریافت شده:  10:42:25 2/9/1389 )

 

:::  4649123667969627 (دریافت شده : 13:16:09   5/9/1389)

 

:::  Salam khanome … ghabl az jalase nashod bebinameton.tabad.( دریافت شده: 27: 02: 01   6/9/1389)

***

........

***

......

...

............

***

 

درخستگی ازاین سفردرسکون ثانیه ها می ایستم. روبه نجابت دقایق.مادرم گله می کند که ...چراقافیه ها خوب نمی شوند؟

بانگرانی دوباره می گوید: ...  باید بریم شیدونه قاسمیه ... نذر... چله بند ...  چیزی ببندیم...

که آن روز عصرهمه سوار ماشین شدیم ورفتیم امامزاده ... پاییز راهم باخودمان برده بودیم.حرف که می زدیم برگهای زرد وسرخ از پنجره ماشین بیرون می ریخت... آهنگ رابلندتر کرد وازتوی آینه برای  دوماشین پشت سرمان بوق زد... ماشین دردورانهای زیگزاگ دریک تفریح روز تعطیل خیابان رامی پیمود با دوماشین پشت سرمان وبچه  هااز توی پنجره نیمه بازدرشادی یک گردش ناخواسته دست می زدند وفریاد می کشیدند وشادی ناب وپراز انرژیشان بقیه راهم به حرف وخنده وامی داشت. خنده های بقیه پراز کولاک بود جوری که چراغهای جلوی ماشین برفک زده بود... پاییزکنارم نشسته بودو داشت باموبایلش حرف می زد...  مدام می گفتم: چقدر اینجا سرد است...

...

رسیدیم . خلوت بود.ردیف درختهاوخط های موازی نارنجی های درختان وباز درختان مارابه سمت حرم هدایت می کرد. حوض کوچک چندضلعی که وسط امامزاده رانقش دارسوراخ می کردوپرازآب... ونسیمی خنک وپرازدانه های  پاک طهارت دورمان پیچ وتاب می خورد واشکالی یونیزه شده می ساخت که تا حالا توی عمرمان ندیده بودیم واگر کمی دیگر به همان حالت آنجا می ماندیم حتمن تا بلندی های معنویت می رسیدیم. فاتح قله های پاکی وحتمن می توانستیم به درهای آسمان هم دست بزنیم که ... حتمن.

 

... همه  پارچه های رنگی به کنارهای سه خواهران می بستند ... خواهرم ... برادرم ... حتا زینب دخترهمسایه مان.

..

می روند برای زیارت. پاییزذکرمی خواندوبوی عودهم می آید.مثل اینکه کسی مرده .ازدور می بینم.دسته جمعی با خواندن قرآن وتابوت ... وسیاهی ...

......

تنها می مانم.بادرختهایکی می شوم.نه درخت می شوم.بادموهایم را.نه شاخه هایم راشانه می کند . چه خوب است که کسی حرفهای یک درخت رانمی تواند ترجمه کندودرختهای خواب آلود خمیازه می کشند وپاییز هم. چه خوب می شود باابرها بستنی زمستانی  درست کرد وسوارگنجشک هاتالانه هاپروازکرد و...  -------------------------- فانتزی درادبیات کودک  ... روش ورود به دنیای فانتزی ( نویسنده: مح... ناشر: انتشارات ... صفحه ۳۴۲)

دستم رامی کشم روی پوسته پرازرگه های خشک وبرجسته کُنارها وحنای روی تنه تصاویری گرافیکی ومقدس می آفریند که در نورضعیف ولرزان شمعها فضایی ازروحانیت واجابت راثابت می کند.شبیه این صحنه راپارسال درنمایشگاه بین المللی " گرافیک درزبان " دیده بودم درموجی ازبازدیدکنندگان  با پوسترها باتابلوهای سه بعدی با ...

ناگهان شاخه هادربادتکان می خورندودرخت من می شوم ودانه ها بازهمان دانه های سبزروی دستهایم می ریزند.دانه هایی گردبی هیچ مقاطع مخروطی .

به پشت سرم نگاه می کنم می بینم درتمام این مدت زینب گوشه درخت کُنارکز کرده.آنقدرآرام که فکرکردم مرده... ودوباره همان صدای غریبه دود می کشد.فریاد می کشد.چیزی می گوید که دیگر زینب گریه نمی کند...  ـــــــــــــــــــــــــــــــــ  ...

 

:::  شور حسینی بانواهای پیشواز محرم ویژه فارس وبختیاری!

داداش حسین ( حسین شیرازی)059

ما غلام حسین ( علیرضا بختیاری فر)81

قافله درودر( کورش رضوانی فر)560

ارسال کد 7575      (دریافت شده : 22:08:10  19/9/1389)

 

 

***

بازچیزی دردرونم حرکت می کند. مثل اینکه می خواهد پوستم راسوراخ کند واندوهم راپخش کند.بیرون بریزد تادیگر کسی مرانشناسد... وآن موقع چهره ها دیگرجای خودرابه خیلی صفات خواهندداد. دروغ،تظاهر ، بی انسانی و... تا کمردراین کلمات فرومی روم.می ترسم اگر مادرم آمد انگشتهای خونی ام را ببینددرآغشته به این مفاهیم دراجساد قدیمی وجنازه های تازه کشف شده آن قتل عام مخفی .که همه رایک جاجمع کردند وپشت به درختهای بلندکُنارشهرمان کشتندتا...

 

:::  سلام خانـ...  بیداری؟ بگم برااون آقائه که اومد، چی نوشتم؟ ( دریافت شده: 23:20:15   21/9/1389)

 

:::  می خوام گوشیت رونورباران کنم

تا 3 بشمار

1

2

3

شرمنده برق رفت. خوبی ( دریافت شده:  00:10:34   25/9/1389)

 

:::  دربدترین روزها امیدوارباش چون زیباترین بارانها ازسیاهترین ابرها میبارند

( دریافت شده:      19:15:50   29/9/1389 )

 

***

 

همه چیز درانتهایی ازخوابهایم تکثیر می شود.ودیشب بودکه رسیدم به آن منطقه.به آن سرزمین خالی ازمین.درانتهای یک جنگ خانگی!

آره دیشب بود.

دیشب بود که ... رادیدم.

ومن تنها بودم.

تنهای تنها.

درازدحامی ازوحشت .ازآنهاکه ...

 

:::  در شب یلدا تفالی به حافظ بزنیم!

یکبار ثبت نام ،هرروزیک فال حافظ بگیرید

فال (350 ریال) ozvhafz

hafz فال باتفسیر 500 ریال )

فال باراهگشای قرآنی 500 ریال)hafezg

ارسال کد به 8282

( دریافت شده:  51:10: 18  30/9/1389)

 

::: 1200 جایزه 250 میلیون ریالی ،به رویاهات فکرکن! * روابط عمومی بانک ملت*

( دریافت شده: 15:07: 19   1/10/1389)

 

:::  سلام حالت خوبه .زنگ زدم هم احوا... هم تنگ شده هم ... تشکیل می شه؟ اما نبودی.                                   (دریافت شده : 13:00:09   2/10/1389)

 

:::  5310857921983727 (دریلفت شده: 16:25:14   2/10/1389)

 

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

کلید واژه ها: فقط برای تازه کارها

هنر:

قدرت پرداخت به آنچه دیگران نمی بینند. به قول خودمان دیدن نادیده ها. این یعنی خلق برجسته ی اثرهنری.

داستان:

دریافت سوژه ها از محیط پیرامون وبعد ورود به ذهن خلاق نویسنده وافزودن تخیل وخروجی آن بصورت عینی .در پایان بازنویسی های متعدد.بازنویسی.بازنویسی .

 بازنویسی اول :

یادداشت های خصوصی یک مدیر:

کاش هیچ وقت برای من این جور نمی شدوآن کشتی عظیم با دوبادبانش. غرق شده درماسه های گرم سرزمین های دور.سرزمین خالو هاشم. باآن درختچه های گرانبهایش. اگر به آن جلسه ی لعنتی روز جمعه نمی رفتم.اگرآن روز آقای شجاعی آن قدر اصرار نمی کرد ... مرگ انجمـ ... نجات تاریخ واژه ها ...  ومن در حجم کلمات داستانی ، پیرنگ ها،تعلیق ها ،شخصیت ها  غرق نبودم  الان بایدتوی خانه برای خودم...

 آن موقع یایم لغزید .چقدرهم لیز بودوفهمیدم در دره ای عمیق باآدمهایی سیاه وسفید گیرافتاده ام که  روزها می خوابند وشبها کار می کنند.درتاریکی سوار اتوبوس می شوند.ازسوپرمارکتها چیز می خرندوچقدربه هم مسیج می دهند وکامنت هایشان ارواحی مجازی روی سقف ها می سازد.  ازپنجره به بیرون نگاه می کند.ـــــــــــــــــــــ بچه ها چقدر بازی می کنند.

اصلن اگر آن روز نبود، پایم به آن اداره ی ... هم باز نمی شد. نمی دیدم ونمی ترسیدم که چراچشم هایم هرروز بزرگ ترمی شوندوفقط مادرم فهمیده بود.دیگر هیچکس.خوشحالم که هیچکس متوجه نمی شود.می گویند: هرچه بیشترببینی چشمهایت پهن تر می شوندآنقدرکه روزی بایدروی زمین آنهارادنبال خودت بکشی والان لحظات . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   لطفن: سکوت حرف اول را می زند.وچندروز است که سکوت مدام روی دستهایم،چشم هایم،زبانم  راه می رود.ومن ...

 

***

...........

..............

...........

فصل:  

وقتی دنبال راهی برای علاج چشمهایم بودم آدرسش رادرمغازه موبایل فروشی دیدم.روی خودکاری چاپ بود.نمی دانم چطور توی حافظه ام ماند. چهارراه شرقی، روبروی بانک ... کنار مغازه بزرگ وعمده فروشی کیف با مارک To Day

وارد مغازه شدم پر ازعینک های کوچک وبزرگ  بود.پیرمردی با قد کوتاه شعر می خواند.آقای کامرانی ...

که می گفت چند خانه ی رنگی کنار مغازه اش را با خالص ترین ... طبیعی رنگ زده... جدیدن ،عنبیه های مردم به رنگهای صورتی، زردویاهررنگ دیگه ای که بخوای تغییر کردن. همون پیشرفت تکنولوژی ودنیای مدرن. و... ببین برای رنگ کردن  ... یکی از اختراعات خودمه.حرفهایش سفید بودند.

........

وزبان فرانسه راخوب حرف می زد.بازنشسته کارخانه تولید پودر لباسشویی بود.واصالتن ...بود..

گفتم: همان  کارخانه ی معروف خالو هاشم.متعجب نگاهم کرد ویکباره خندید ویکباره من .آره اولین بار آن لحظه .آن لحظه ی رویایی درمغازه اش کنج دیوار کمی بالاتر از پروانه کسبش شاخه ی کوچک درخت اسطوره ای را دیدم.حتا باورم هم نمی شد.برگهای چند ضلعی سبز که بویی شبیه بوی آرمیدوس داشت.چندبار نگاه کردم وگفتم : قاب روی دیوار کمی کجه.. وشیشه های عینک بازتابی از درختان اسطوره داشت وبعد ازآن روز به بهانه های دیگر عوض کردن شیشه عینکم یا خرید کتاب دست دوم مدام به مغازه اش می رفتم. امابعدازآن روزدیگرهیچ وقت آن شاخه ی کوچک راندیدم. هیچ وقت.هیچ وقت وشیشه های عینک بازتابی از درختان اسطوره نداشت .

***

ودرراباز کرد.اتاقی تاسقف مملو از کتابهای دست دوم بود. ـــــــــــــــــ همه خواببده اند.بیدارنشوند.

 

فصل :

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ کار ازکار گذشته بود. لمپای دورگه ی شیری رنگ باشیشه ی زرد وارغوانی که پانزده سال پیش مادربزرگم توی شبستان به من داد وگفت اگر روشنش کنی به جای دود پَری هاوموجودات افسانه ایی نامریی همه ازمَتل هااز شعله ی نازکش به بالا می روند دورسرت می چرخندوتوهمه ی آنها راخواهی دید.فقط باید تنها باشی... روزه ی شاه پریان ... که مادربزرگم نذرکرده بودوروی سفره همه چیز گذاشت.حنا،نقل، چند برگ سبز که چند ضلعی بودند وبوی آرمیدوس می دادند.من هم آرام نشسته بودم.می گفت آن برگها رااز باغچه دم در کنده ومن هرچه گشتم تاهمچین درختی راببینم اماندیدم...  حیف وقتی که لمپارااز توی کمدم روی میز کامپیوتر گذاشتمش.یکباره نمی دانم چطور .شاید دستم به آن خورد وشکست.تکه تکه شد. ومن دیگر فرصت حتی یک لحظه دیدن  آن موجودات  افسانه ای داستانهای  مادربزرگم که همه از متل های  شهرمان بودندرابرای همیشه ازدست دادم. حیف . حیف.

 

فصل:

 وجلسات کارگاهی هم درست شده . ـــــــــــــــــــــــ  ایستاده وتخمک می خورد.بی خیال .زنده بادداستان کوتاه .

 

فصل : نمی دانم ...(دفتر حضوراعضاء راهم بردند)

... که دیگر همه چیز به پایان رسیده بود.ومن درفریادهای  برزخی ام در صداهای گنگ وگوش خراشی که حنجره ام را زخمی می کرد جانورانی رامی دیدم که بزرگ می شدند.می خزیدند وسرهایشان رااز لانه هایشان بیرون می آوردند . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدرت حرف اول را می زند.

دوباره پیچ رادیو را می بندم .این دیالوگ را بارها شنیده ام. کجا؟ ــــــــــــــــــ باید فکرکرد.فکر کرد.

 

***

امروز آسمان آبی نیست.سفید مایل به بنفش است.نه همان آبی است.چند روز دیگر مانده تا جلسه نقد داستان . مجله راورق می زنم . بیوگرافی مارکز... همه چیز خوب پیش می رود.اما دوباره سرگیجه ی افراطی با چشمهای که به توان دو می رسند وبه فاصله کانونی من ختم می شوند. بدترین چیز می تواند حرف زدن باشد.

اسامی اعضاء رادوباره مرور می کنم.به جز یکی از آنها تمام هم مسیج داده اند وهم تماس گرفته اندو این برای من یعنی ادامه ی انگشتهای ادبیات که بلند می شوند وکشیده می شوند تا بالای دفتر انجمن. ـــــــــــــــــــــــــــــ  ادبیات هیچ وقت تنها نمی ماند.

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

یادداشت های خصوصی یک مدیر

کاش هیچ وقت این جور نمی شد .هیچ وقت.هیچ و/ق/ت .اصلن اگربه آن جلسه ی لعنتی روز جمعه نمی رفتم.اگرآن روز آقای ش... آ ن همه اصرار نمی کرد ... مرگ انجمـن ... نجات تاریخ واژه ها ... ومن در حجم کلمات داستانی ، پیرنگ ها،تعلیق ها ،شخصیت ها غرق نبودم الان بایدتوی خانه برای خودم...

آن موقع پایم لغزید .چقدرهم لیز بودوفهمیدم در دره ای عمیق باآدمهایی سیاه وسفید گیرافتاده ام که روزها می خوابند وشبها کار می کنند.درتاریکی سوار اتوبوس می شوند.ازسوپرمارکتها چیز می خرندوچقدربه هم مسیج می دهند وکامنت هایشان ارواحی مجازی روی سقف ها می سازد. ـــــــــــــــــــــــــــــ بچه ها چقدر بازی می کنند.

اصلن اگر آن روز نبود، پایم به آن اداره ی ... هم باز نمی شد. نمی دیدم.ونمی ترسیدم که چراچشم هایم هرروز بزرگ ترمی شوندوفقط مادرم فهمیده بود.دیگر هیچکس.خوشحالم که هیچکس متوجه نمی شود.می گویند: هرچه بیشترببینی چشمهایت پهن تر می شوندآنقدرکه روزی بایدروی زمین آنهارادنبال خودت بکشی والان لحظات . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لطفن: سکوت حرف اول را می زند.وچندروز است که سکوت مدام روی دستهایم،چشم هایم،زبانم راه می رود.ومن ...

***

...........

..............

...........

فصل:

... اولین بار درمغازه اش کنج دیوار کمی بالاتر از پروانه کسبش شاخه ی کوچک درخت اسطوره ای را دیدم.حتا باورم هم نمی شد.برگهای چند ضلعی سبز که بویی شبیه بوی آرمیدوس داشت.چندبار نگاه کردم وگفتم : قاب روی دیوار کمی کجه.. وشیشه های عینک بازتابی از درختان اسطوره داشت.امابعدازآن روزدیگرهیچ وقت آن شاخه ی کوچک راندیدم. هیچ وقت.هیچ وقت وشیشه های عینک بازتابی از درختان اسطوره نداشت .

***

فصل :

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ کار ازکار گذشته بود.

فصل:

وجلسات کارگاهی راهم درست شده .ـــــــــــــــــــــــ زنده بادداستان کوتاه .

فصل : نمی دانم ...(دفتر حضوراعضاء راهم بردن

... که دیگر همه چیز به پایان رسیده بود.ومن درفریادهای برزخی ام در صداهای گنگ وگوش خراشی که حنجره ام را زخمی می کرد جانورانی رامی دیدم که بزرگ می شدند.می خزیدند وسرهایشان رااز لانه هایشان بیرون می آوردند . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قدرت حرف اول را می زند.

امروز آسمان آبی نیست.سفید مایل به بنفش است.نه همان آبی است.چند روز دیگر مانده تا جلسه نقد داستان . مجله راورق می زنم . بیوگرافی مارکز... همه چیز خوب پیش می رود.اما دوباره سرگیجه ی افراطی با چشمهای که به توان دو می رسند وبه فاصله کانونی من ختم می شوند. بدترین چیز می تواند حرف زدن باشد.

اسامی اعضاء رادوباره مرور می کنم.به جز یکی از آنها تمام هم مسیج داده اند وهم تماس گرفته اندو این برای من یعنی ادامه ی انگشتهای ادبیات که بلند می شوند وکشیده می شوند تا بالای دفتر انجمن. ـــــــــــــــــــــــــــــ ادبیات هیچ وقت تنها نمی ماند.

 

نوشته شده در ساعت توسط راضیه مقدم|

Design By : Night Melody